بسم رب الحسنین.

خوب به لامپ نگاه کن.

صبر کن. منو نیگاه نکن دیگه. لامپو نیگاه کن.

خوب بسه. حالا یه نگاه به صندلیای خونه کن.    خوب نگاه کن.

اصلا کله تو بکن بیرون کائنات آسمونو نگاه کن.

حالا فکر کن…

می بینی؟ چراغ داره دائم چراغی می کنی.

صندلی ، دائم صندلی ست.

کائنات ، دائما ستارگی می کنند سیارگی می کنند دنباله داری می کنند …

بازه (توی ریاضی) ، دائم بازگی می کنه. اونجا که بازه نیست ، خوب نیست اما اونجا که هست ، هست.

می دونی خوبی ریاضی چیه؟    همه چیو بی رودربایستی و بی ملاحظه و دقیق بررسی می کنه.    یه جورایی مثل قیامته.

«و کل شی ء أحصیناه فی إمام مبین»

یه جورایی هم مثل کنکوره.    هرچی بیخودی بخوای به خودت تلقین کنی دَرسِت خوبه ، کنکور تکلیفتو معلوم می کنه. بی رو در بایستی. بی زمینه ی ذهنی.

میخوام 2 تا نکته بهت بگم:

2.انقطاع ، از جنس عدم است .    تیکه تیکه بودن از جنس فناست.  لامپ بالا سرت اگه هی لامپ باشه هی نباشه (هی خاموش شه روشن شه) چی می گی؟       میگی سوخته دیگه. یعنی چی؟     یعنی به فنا رفته دیگه.  اگه صندلی یه ذره صندلی باشه یه ذره نباشه چی میگی؟   میگی شیکسته دیگه. یعنی چی؟    یعنی به فنا رفته.     اگه خورشیده یه ذره خورشید باشه یه ذره نباشه می گی چی؟    میگی سوخته … نه میگی … هیچی اون وقت قیامته. سعی کن اون موقع زیاد چیزی نگی.

1. اسم این عدده یکه. یک.  حالا هی بگو : … نه… میشه… بالاخره دو میشه. بالاخره سه میشه…     نه داداش تا وقتی آدم نیستی …خُب نیستی! حالا هی بیا 1 ی کن ، اسمشو بذار دو. اصلا بذار هزار. کله؟ بذار 10000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000. اما بدون! تو! یک هستی!

دو باش تا دو باشی.

یا علی.

آغاز به کار.

منتشرشده: اوت 6, 2011 در Uncategorized

سلام. ازین به بعد قلم این وبلاگ به نام سید عیسی علوی هست.

یا علی.

پیشرفت به کجا پیشرفت؟

منتشرشده: آوریل 17, 2011 در Uncategorized

بسم الله الرحمن الرحیم.

چرا دیگر نیست لذت یک مهمانی خوب؟

شایدم هست. اما اطراف من نیست.

مهانی ها مفصل تر شدن. غذاها هم چرب تر شدن اما …

دیگر نیست ذوق یک شام مفصل . چرا؟

عشق یک مهمانی گرم محفلی که می شود در آن واقعا خوشحال بود.

مجالی تا بشود ثابت کرد مستقل بودن لذت روح از ماده.

جمعی که بشود در آن واقعا خندید خندید . واقعی.

قهقهه زد. یک خروار  و پشت این کوه، فقط یک چیز باشد

دشت صاف صادق خوشحالی من.

اما حال…

پشت این سنگر کوچک سر

خفقان و سکوت سنگین ، اجازه کوچکترین حرکت مشکوکی را به من نمی دهد.

اگر هم جنبشی هست ، حتما پاتکی شبیخونی چیزی از این قبیل است.

یاد آن روز ها به خیر…

شیراز. خانه ی علی قاسم. همه باهم بودیم. مسافره نو رسیده هم بودیم. اما شام

نیمرو بود.

کم بود.

آنقدر که بر سر پیاز هم دعوا بود. وای یادش به خیر. چقدر خندیدیم.

واقعا خندیدیم.

یادم هست.

حسام! تو هم یادت هست؟

یادت هست با آن جا کلیدی ها چه عشقی می کردیم؟

یک شناور.  داخل دنیایی از آب.

دنیایی به وسعت یک جاکلیدی.

وسعت آن دنیا یادت هست؟

هیبت موج هایش رایادت هست؟

عالمی که در آن بودیم ، یادت هست؟

شرط می بندم یادت نیست.

اما من یادم هست.

با حسرت.

چقدر دنیای ما بزرگ تر بود.

جاکلیدی قبلی خیلی بهتر بود…

یکدفعه چرا اینطور شد؟

ظرف 7-8 سال

باور کن!

یکدفعه چرا اینطور شد؟

تیکه هامونم یهو تغییر کرد!

دهنش صاف!

سوژه هامونم یهو تغییر کرد!

شت!

جوکای معلمامونم یهو تغییر کرد!

نمی دونم یهو پیشرفت انسان به کجا ها پیش رفت اما

همه چی مون یهویی تغییر کرد!

ببخشید دیگه ماه های نزدیک کنکوره قاطی کردم.

آهان راستی!

بچه هامونم یهویی همه با هم رفتن مالزی واسه تحصیل…

التماس دعا دارم مثل … ببخشید. التماس دعا دارم شدید. دم کنکوره. دیگه هرچی کرمته. خدا بچه تو برات نگه داره. خدا از بزرگی کمت نکنه …

راستی گداهامونم یهو تغییر کردن!

دیگه واقعا خدافظ.

نگذارید حسین را سر ببرند.

منتشرشده: دسامبر 8, 2010 در Uncategorized

بسم رب الحسین.

چه بگویم.

چه بگویم که شبیخون زده اند و دارند می برند

دارند  غارت می کنند

دارند می سوزانند

دارند می شویند

هرچه داشتیم و هرچه به دست آوردیم.

هرچه بدست آوردیم از خون شهدا و خون دل خانواده های شهدا و سوز دل عاشقان شهدا.

ای خدا!!!!!

دارند می برند و ما حافظان و ضابطان و ناصحان مملکت ، خاموشیم.

بیدار شو بسیجی! بیدار شو با رمز یا حسین.

امشب به هیئت خودمان رفته بودم.

خودمان یعنی همسایه های یک ساختمان.

خودمان یعنی جمعی از فرماندهان جنگ ویادگاران شهیدان و سرداران حال.

خودمان یعنی جمع بچه بسیجیان دیروز و امروز (جای شما خالی)

اما ای کاش نمی رفتم.

ای کاش نمی رفتم.

سخنرانی تمام شد. خیلی هم خوب.

و اما بعد…

حسی حسی حسی حسی حسی حسی حسی حسی حسی …

ببخشید. یک تیکه را فراموش کردم.:

حسی هیق حسی هیق حسی هیق حسی هیق حسی هیق ….

ای خدا!

بسه دیگه !

چقدر توهین؟!

چقدر بی حرمتی؟!

چقدر؟

آن هم به کی؟

به حسین مظلوم؟

بس  نیست؟

حسین را چند بار می خواهید سر ببرید ای شیعیان؟

به خدا ، خدا می بیند. به خدا خدا می بیند.

کمر حسین چند بار بشکند تا شما خیالتان راحت شود؟

به خدا  خدا حسین را دوست دارد.

شما اهل کوفه نیستید؟

شما علی را تنها نمی گذارید؟

شما غریب نوازید؟

کو؟

نمی بینمتان.

کجایید؟

بیدار شو بسیجی! بیدار شو با رمز یا حسین.

بیدار شو برادر. حسینت را دوباره دارند سر می برند.

اینبار شمر زیاد است .

گرهی به پای تو بسته است و تنها به دست تو باز می شود.

بسیجی بدان!

دینت را

امامت را

قرآنت را

یارانت را دارند به دست تو سر می برند.

بسیجی بدان و آگاه باش!

همیشه دین را اهل خودش از بین برده.

از بنی اسرائیل بگیر تا سقیفه

یاران پیامبر

یاران صفینی علی

فرمانده اش شمر

فاتح ایران، ابی وقاص

کاتب قرآن، معاویه

قاری قرآن ، عمر

وشیعیان ، مقابل حسین

بسیجی ! بدان.

هدف از آن همه غربت و شهامت و شهادت و خون و درد و زخم و جای خنجر و دست بریده و سر بر سینه و مظلومیت ، امروزی بوده

امروزی بوده تا تو از حسین بگویی از حسین بگویی و از حسین.

نه بگویی حسین حسین …

تا بدانی که چه در  دل آن شیر مرد می گذشت که این کرد.

تا بدانی چه دیده بود از صاحبش که اینچنین عشق بازی کرد. (خواهش می کنم عمیق ترین توجهتان را به ابن جمله ای که گذشت بدهید. مهم ترین جمله ی این متن است)

خدا وکیلی آیا می کنی آنچه یاران حسین کردند؟

100 به چند ده هزار(با احتساب تمام یاران آن حضرت تعدادی بیش از صد و کمتر از صد و پنجاه می شوند)؟

اگر شک به دل داری بدان که هنوز هیچ.

هیچ.

به خاطر آنکه تمام هدف از احیای این دهه همین حسین شناسی بوده که به لطف دوستان منافق دارد خفه می شود و خون آن بزرگ مظلوم پایمال می شود.

البته بهتر است بگویم تو آن را پایمال می کنی اما خون حسین پایمال نمی شود.

خون حسین می ماند و تو خواهی رفت.

و تو بازخواست خواهی شد بسیجی که چرا همه ی فکر توبود:

بالا و پایین بردن دست و خم و راست شدن و شور زدن و صدای مداح  و …

چرا هیچ نشنیدی که چه می خواند.

یا به حق سخن می گفت که تو نشنیدی.

 چرا؟

یا ناحق می گفت که تو باز در خواب بودی.

 چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا رونق دادی به مجلسی که شعر هایش بیشتر لایق یک معشوق شهوانی بود و آهنگش لایق تر؟

چرا شلوغ کردی مجلسی را که جاهل در آن از اعلم ترین عالمان سخن می گفت و خود، هیچ نفهمید و فکر ها را به بیراهه برد و خون حسین را به جوی ریخت؟

چرا رواج دادی روشی از عزاداری را که نه تنها لایق حسین که لایق هیچ از دست رفته ای نبود و بیشتر به محلی برای جنب و جوش و شعر خوانی عاشقانه می ماند؟

چرا تعریف و تمجید می کنید که در جایگاه مدح حسین ، در گذر گاه اولیاء خدا ، در کنار نام مقدس حسین ، دهان به فحش باز می کند؟

به خدا فحش نداریم در اسلام.

به خدا نداریم.

به خدا اینها بدعت گذارانند.

کوچک نشمارید این گناه  بزرگ را.

به خیال خود فکر نکنید که این آدم ، آدم خوبیست. و می شود او را حتی با وجود فحاشی هم پذیرفت و در مراسمش حاضر شد.

به خدا اشتباه است.

شمایید که دارید به این اشتباه که تبعات بسیار دارد ، دامن می زنید.

چرا صدای بلند گوی مراسمتان آنقدر بلند بود که حتی «اوف» را بر زبان حتی یک نفر آورد.

چرا در دسته ای بودید که صدای طبلی در آن به گوش می رسید که هیچ حکمت و فایده ای ندارد و موجب نارا حتی چندین نفر شد؟

چرا راه چندین نفر را بستید به سبب همین کار بی حکمت؟

چرا؟

چرا آبروی حسین را می برید؟

چرا به مردم آزاری تن می دهید؟

به خدا. به خدا. به خدا گناهی ست بس بزرگ.

خصوصا برای تو . بسیجی!

چرا حسین را می کشید؟

بسیجیان! اگر حسینی تبارید برخیزید.

ندای «هل من ناصر» به گوش می رسد.

«یا لیتنا کنا معک»  گویان! سراپا گوش باشید.

ندای «این عمار» را باید، حال،  جوابگو باشید.

ببینید چه می شنوید.

نه چشیده نبلعید.

نگذارید مردمتان را بدست شما مسموم کنند.

اینگونه مجلس ها به شما منصوب هستند.

نگذارید حسین را سر ببرند.

یا حق دار.

.

محرم شده، آقا نمی خواهی بیایی؟

منتشرشده: نوامبر 30, 2010 در Uncategorized

بسم رب الحسین.

گذراندیم فتنه ی 88 را با هر کم و کاست و کوتاهی که ما عمار زادگان داشتیم.

نه . بگذار از اول شروع کنم.

خوان خانی از کاخان خانانانه برچیدیم و نشاندیم براین خانه آن صاحب خانه را.

خزان را زیرپا گذاشتیم و» خر خر»ش را آب خنکی کردیم و بر جگر سوخته ی جگر سوختگان ریخنیم.

بهار را شروع کردیم اما زود گذشت نسیمش…

دوباره  باز گشت دیو اما فرق داشت اینبار.

اینبار فرشته را داشتیم .

سرمست روی آن حوری مو سپید بودیم و مستانه به زیر آتش دیو رفتیم و شدیم خار پای او.

ذوب در آتش شمع و مست از روی گلش      سر کشیدیم جام زهر و پرکشیدیم تا خدا

باز دیو سیاه را رهسپار سفری کوتاه کردیم.

باز همه چیز را آرام پنداشتیم و خود را خوشبخت.

داشت از یادمان می رفت خاطرات که شنیدیم به پایان آمد دفتر صاحب خاطرات.

باد بهاری بود که خواباند فروغ شمع ما را.

در حیرت از بهار بودیم که ناگاه بگشاد غنچه ای از غنچه ها.

او را که دیدیم، سویش پریدبم      سرخی گل را، شعله بدیدیم

غرق نگاه و مشغول حیرت      او را چو با شمع یک خانه دیدیم

صل علی محمد روح خمینی آمد.

صل علی محمد یاور مهدی آمد.

صل علی محمد رهبر ما خوش آمد.

دوباره پا در رکاب شدیم و عزمی دگر جزم کردیم و چنگ بر ریسمان جدید انداختیم.

دوباره آرامگاه های دنیایمان را خراب کردیم و به خانه ی عمارت شده ی دل، آرام گرفتیم.

همه چیز خوب بود.

واقعا همه چیز آرام بود.

اما صدای ترحم زنان و کودکان بود اینبار…

موش!!!!!!!!

موش بود اینبار…

همان دیو سپید بود که  اینبار موشی شده بود و در آغوش زنان و کودکان بود اینبار.

شاخی بر سر من و دماغ دراز پینوکیو کم بود اینبار.

که چون شده زنان و کودکان از موش گریزان را اینبار.

مشغول به این موش کثیف به ظاهر سپید گشته اند و هوش و حجاب از سر آنان پریده است اینبار.

یا خدا! این را چه کنیم.

مردان ، مشغول به کودکان و زنان

و

کودکان و زنان ، مشغول به این موشان

حال،

مردان هم کم کم شده اند مشغول به موشان…

مردان! به کجا چنین شتابان.

هرجا که شود موش عزیزم خواهان.

موشک! تو چه می پسندی از این دنیا.

هرجا که شود لانه ی گرگان پیدا.

مردان دوباره مست شدند اما اینبار نه به می خدا بلکه با عرق سگی.

حالا خمار اند و خرامان سوی شمعدانی روان.

اما نه به قصد پروانگی بلکه اینبار قصد شمع کرده اند.

 مگر به خاطر این موشبازان، فاسد می شود کلمه ی مردانگی.

مگر مرده است فضلی.

هنوز زنده است نقدی.

هنوز معنای عمیق دارد نام بسیجی.

این مردان کودک موش باز مست که هیچند، بریده ایم پای دیوان، ما کودک مردان بسیجی.

و باز هم خفه کردیم قائله ای در نطفه. و

به تناسب آن سال شکر کردیم خدا را 78 بار.

اما می پرورانند زنانی نطفه ی موش سپید را هنوز در رحم خود.

و بزرگ کردند آن ها را برای فتنه ی 88 که دیدید آقا…

گذراندیم فتنه ی 88 را با هر کم و کاست و کوتاهی که ما عمار زادگان داشتیم.

یکسال و اندی هم از آن جریانات می گذرد و کم کم دارد می رسد محرم.

آقا! دیگر بس نیست ؟

نمی خواهی بیایی تا در محرم تو روضه ی پدر بخوانی و ما گریه کنیم؟

آقا بیا…

یا مهدی ادرکنا.


می خواسنم بعد از این تیتر یه متن حسابی بنویسم. اما تمام حرفام  رو توی تیتر زدم.

حتما یه سر بزنید.

منتشرشده: نوامبر 17, 2010 در Uncategorized

سلام.

من فقط لینک یه سایتو توی وبلاگم گذاشتم. اونم سایت همون کسیه که حکمت وجود این وبلاگه.

اما امروز بهتون توصیه می کنم حتما به این وبلاگ یه سری بزنید. مشتری می شید.

http://www.2-7.blogfa.com/